تبليغاتX
بـهــــــــــــــــونــه
بـهــــــــــــــــونــه
نگارش در تاريخ پنجشنبه 28 آبان1388 توسط  ماهان

بی تو ولی با یاد تو

ای کاش فرصتی بود حتی برای یکباربا تو نفس کشیدن می شد دوباره تکرار

ای کاش می شد امروز، در چشم تو غزل خواند، بار دیگر تو را دید، نام تو را عطش خواند

با تو شدم من آغاز، دستان تو مرا ساخت، مشکل بدست آورد، اما به هیچ مرا باخت

نگارش در تاريخ دوشنبه 25 آبان1388 توسط  ماهان

بهانه                                                   

 گفتي كه به احترام دل باران باش                            باران شدم و به روي گل باريدم

گفتي كه ببوس روي نيلوفر را                                  از عشق تو گونه هاي او بوسيدم

گفتي كه ستاره شو دلي روشن كن                        من هم چو گل ستاره ها تابيدم

گفتي كه براي باغ دل پيچك باش                              بر ياسمن نگاه تو پيچيدم

گفتي كه بيا و لحظه اي دريا شو                              دريا شدم و تو را به ساحل ديدم

گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش                        مجنون شدم و ز دوري ات ناليدم

گفتي كه شكوفه كن به فصل پاييز                           گل دادم و با ترنمت روييدم

گفتي كه بيا و از وفايت بگذر                                     از لهجه بي وفاييت رنجيدم

گفتم كه بهانه ات برايم كافي است                          معناي لطيف عشق را فهميدم

نگارش در تاريخ جمعه 24 مهر1388 توسط  ماهان

شکلگیری ذهنیتها و اهداف شغلی

هرچی زمان می گذشت روحیاتم هم بهتر می شد تا دبیرستان قبول بشم آدم متفاوتی شده بودم با اراده و متکی به نفس؛ ضمن اینکه تمام هوش و حواسم به درسم بود تا بتونم به آرزوهایم جامه عمل بپوشانم؛ آوازه درسخوان بودن و مثبت بودنمون رو کل مدرسه و حتی کل فامیل شنیده بودن و مایه فخر و مباهاتشون شده بودم و باعث شده بود که هر کسی برای آینده ام نقشه و طرحی ارائه بده و تازه گوشزد هم می کردن که اگه طبق گفته های اونا پیش برم حتما به یه جایی می رسم؛ همه این برخوردها و توقعات بهم انرژی میداد و احساس باارزش بودن می کردم دیگه از کارها و ورزشهای گروهی نمی ترسیدم عاشق والیبال و اسب سواری بودم اگه اشتباه نکنم قدو هیکل اونموقع ما نسبت به همسنای الان درشتتر بود و اینکه ما اونموقع پشت لبامون سبز شده بود و خیلیامون هم صورتامونو میزدیم.

یاد یه ماجرایی افتادم که از قلم افتاده و گفتنش خالی از لطف نیست و اونم برمیگرده به دو سه سال جلوتر از این قضایا و طرز تفکری که من و یا شایدم خیلیای دیگه{دوستای خودم} داشتیم و فکر میکردیم اگه صورتمونو هی کف صابون بزنیمو تیغ بکشیم ریشو سبیلمون زودتر درمیاد, اونموقع احساس بزرگی می کنیم و دیگران برخوردها و منشهای متفاوتتری باما خواهند داشت غافل از اینکه بدونیم بزرگی به هیکل و ریش و سبیل نیست بلکه به عقل آدمه.

گفتم هیکلامون درشتتر بود و این درشتی باعث ایجاد سوتفاهمات و ذهنیتهایی تو آشناهامون شده بود و شوخی شوخی بصورت غیرمستقیم به ما می گفتن که دامادشون بشم و کلی خجالتم می دادن گویی انگار که خواسته باشند ذهنیتمو از همین الان آماده کنند وگرنه من که سنی نداشتم بااینحال اونا رو چه آدمای کوته فکری تصور می کردم؛ آخه من راهم را انتخاب کرده بودم و برای خودم کلی برنامه داشتم و می خواستم باعث افتخار خونواده ام باشم و تنها چیزی که هیچموقع بهش فکر نمی کردم ازدواج بود و حتی تصور و خیالش رو هم مغایر با رسیدن به آرزوهام میدانستم؛ اونموقع ها دختر یکی از فامیلا هر موقع من خونه میومدم به بهانه های کمک گرفتن تو مسائل درسی میومد پیشم و باعث شد شایعاتی رو دامن بزنه که ما همدیگه رو دوست داریم و من برای اینکه این صحبتهارو بخابونم دیگه بهش محل ندادم ؛ تا چندوقت پیش که ازدواج کرد و قبلش پیغام فرستاد که از همون موقع منو دوست داشته و الان خواستگار داره و اگه من بگم تا ابدم که شده منتظرم می مونه؛ این ماجرا رو الان بصورت مختصر گفتم فقط برای اینکه ایشون و وقایعی شبیه این زمینه ساز ایجاد انحراف در افکارم شد. {بوقتش مفصلا راجع بهش خواهم نوشت}

آخرای سال 78 بود چندروز مونده به عید؛ تو یه مراسم جشن که به اتفاق دوتا از رفیقام رفته بودم حرکات و ادا اطوار دخترخانمی توجهمون رو به خودش جلب کرد البته این اداها برای ما نبود ولی متوجه زیر نظرگرفتنمون شد و هراز گاهی نیم نگاهی بهمون میانداخت و ما چشمامونو برمی گردوندیم که مثلا خیالی نیست و اصلا بهش توجه نداریم؛ این اتفاق ساده آنروز گذشت و زیاد اهمیت ندادم و آن برخورد را فراموش کردم و چندباری که بعدا بصورت اتفاقی دیدمش ؛ طوری عجیب نیگاهم می کرد گویی گمشده اش رویافته و من هیچ عکس العملی نمی تونستم نشون بدم و فقط مات نگاهش میکردم طوری که تا بناگوش سرخ می شد اما انصافا خیلی خوشگل بود اون لحظات احساس می کردم همون کسیه که تو آسمونا دنبالش می گشتم و بعد از رسیدن به اهداف و برنامه های شغلیم و ساختن یک زندگی بی دغدغه و نسبتا مرفه آرزویش را داشتم و دوست داشتم شریک زندگی ام باشه.

ولی با اینحال این اتفاقات زیاد برام مهم نبود تا موقعی که تلفن وارد زندگی ماشد و قبل اینکه من خودم شمارمونو بلد بشم یکروز که تلفنمون زنگ خورد با اضطراب خاصی گوشیو برداشتم دخترخانمی بود که بعد از پرسو جوهایی خودشو معرفی کرد و من فهمیدم ایشونه{نمی دونم شماره ما رو چجوری و از کجا گیرآورده}؛ کارش شد هرروز دوسه مرتبه زنگ زدن به من و در مورد همه چی صحبت کردن و کار من شد فقط گوش کردن و جواب سوالاشو دادن؛ اولاش اصلا جدی نمی گرفتم و فکر نمی کردم تاثیری روم داشته باشه؛ اما کم کم در درسهایم افت آشکار پیدا کردم و از تمام دبیرانم شرمنده بودم ...

نگارش در تاريخ یکشنبه 29 شهریور1388 توسط  ماهان

 

عید سعيدفطر ، عید بشارت و سعادت

 

بر فطرتهای بیدار مبارکباد

نگارش در تاريخ چهارشنبه 25 شهریور1388 توسط  ماهان

با سلام

در پاسخ یکی از دوستان که کم لطفی کرده و با کامنت بدون آدرس و ایمیل مطالبی در رابطه با پستهایی که با عنوان "درباره خودم" نوشته بودم گذاشته؛ باید عرض کنم قبلا در پستی با عنوان "بـهـــــــونه"  علت راه اندازی این وبلاگ و روال نوشتنمو ذکر کردم و چون دیدم ایشون احتمالا بخاطر عنوان پست دچار سوتفاهم شده و بقیه دوستان نیز دچار نشن عنوانشو تغییر دادم، راسیتش هرچی فکر کردم اسمشو چی بذارم چیزی به خاطرم نیومد همونطور که دفعه قبل چیزی به ذهنم نرسیده بود برای همین گذاشتم "خاطرات وصله دار(شکلگیری ذهنیتها و اهداف شغلی)" فقط برای اینکه مفهومو برسونه.

آخه قصد دارم راجع به هرموضوعی که می نویسم، می خوام خاطرات خودمم(بلند یا کوتاه) راجع بهش بنویسم.

برقرار باشین

درباره وبلاگ

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند بیاد


موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
قالب وبلاگ